به نام یگانه خالق عشق
سلام .امروز بازم از اون روزایی که اسمون دلم مثل اسمون شهرم ابریه و آبستن بارش.دلم میخواد گریه کنم و از ته دل خدامو صدا کنم.اینقدر گریه کنم تا بلکه دلم سبک شه ولی نمیدونم چرا هرچی هم اشک میریزم باری از سر دلم کم نمیشه.اخه دل من واسه این همه غصه خیلی کوچیکه خدا جونم.داره میترکه ...من همیشه روزای ابری دلم میگیره حالا وای به روزی که از قبل دلم گرفته باشه و هوا هم بگیره...همه چی دست به دست هم میده تا ببارم... خدا تنها کسیه که من میتونم باهاش درد دل کنم و اینارو فقط برای خدای مهربونم مینویسم تا بخونه و کمکم کنه...خدایا...خیلی تنهام.خودت میدونی اونایی که دوستشون داشتم و دوستم داشتم کین و کجان...انشالله هرجا هستن تنشون سالم و دلشون شاد باشه.من همه چی رو به خودت سپردم.خودت هرکاری که صلاح میدونی انجام بده ولی منو از این تنهایی و بی کسی نجاتم بده...دیگه تحمل این نگاههای سنگین و این صحبتهای درگوشی برام سخته...میدونم اونا هم حق دارن ولی من چه کاری از دستم برمیاد...تنها تویی که میتونی همه چی رو درست کنی و کمکم کنی پس تنهام نذار و تو این تنهایی دستمو بگیر...به اون روازی شادی و عشق بگو برگردن که دلم خیلی براشون تنگ شده و دیگه دوست داشتن داره از یادم میره...کم کم دارم فراموش میکنم چه جوری میشه دوست داشت دوست داشته شد...خدایا ...خودت کمکم کن و نذار این چیزای قشنگ رو فراموش کنم.خودت بهم نشون بده که زندگی هنوزم زیباست و عشق هنوز زنده اس...هنوز هم میشه دوست داشت و عاشق بود...خودت عشق رو تو دلم زنده نگهدار و بهش بگو که عاشقانه برگرده...بیاد تا این روزای دلگیر تموم بشن و دنیای عشق و شادی منم رنگی بشه...بهش بگو که منتظرشم مثل همون روزا...خدایا زندگیمو دست تو میسپرم.میدونم که تو خیلی خوب مراقبمونی...خودت کمکم کن...دوستت دارم خدا جونم
ساعت: 14:53
تاریخ: پنجشنبه سوم بهمن 1387




