به نام خدایی که همیشه بوده و هست

امشب دلم خیلی گرفته... امشب از اون شباییه که بغضم منتظر یه تلنگره تا بترکه و همه جا رو سیراب کنه...اینقد بباره تا هیچ غصه ای نمونه...اینقد بباره تا همه بدیهارو بشوره و به دست فراموشی بسپره
اما افسوس که اشکهای من دردی رو دوا نمی کنه...نه غمی فراموش میشه و نه غصه ای از دلها پاک میشه...فقط دل تنهام سبک میشه...امشب بدجوری دلم یاد بچگیام کرده...حال و هوای اون روزا بدجوری افتاده تو سرم...یاد اون روزایی که غصه هیچی رو نمی خوردم یعنی اصلا نمیدونستم "دلم گرفته" یعنی چی...بلد نبودم غصه بخورم که کاش هیچوقت هم یاد نمیگرفتم ...دلم یاد روزایی رو کرده که با بچه ها بازی میکردیم و خدا خدا میکردم مامانم صدام نکنه که برم خونه...چه عالمی داشت اون روزا...چقدر اب بازی میکردیم و اهل محل رو خیس میکردیم و از ته دل میخندیدیم...یادش بخیر اون روزایی که عروس میشدم و هر دفه یکی از بچه ها داماد میشد... یادش بخیر اون نگاههای دزدکی و اومدن رو دیوار...چه صفایی داشت دوست داشتن اون روزا که عشق خالص بود و بی ریا...اون روزا چه بی مدعا و ساده عشق رو میدادیم و میگرفتیم بدون هیچ چشم داشتی... یادش بخیر قهر و اشتیهای اون روزا...با یه اخم قهر میکردیم و با یه بوسه اشتی...انگار تمام دنیا تو همون چاردیواری خونه و کوچه مون خلاصه شده بود و تمام خوشیهای عالم تو دلمون...دلم میخواست دوباره برمیگشتم به اون روزا تا شاید به تموم اون ادما میگفتم که هنوزم دوستشون دارم و برام عزیزن... هنوزم به یادشون هستم و هروقت اهنگ "دختر همسایه" رو میشنوم برمیگردم به اون روزا و میشم همون دختر همسایه ای که همبازی بچگیاشون بود...الان دیگه هممون بزرگ شدیم و هر کدوم زندگی خودمونو داریم ولی تو دلمون هنوز اون همبازی بچگیمون و اون عشقای کودکی رو داریم و با خاطراتش خوشیم.
برای همتون ارزوی خوشبختی میکنم و بدونین که هیچوقت فراموشتون نمیکنم.
ساعت: 0:51
تاریخ: دوشنبه بیست و سوم دی 1387




