به نام یگانه خالق هستی میدونین... من از بچگی همیشه تنها بودم.نه خواهری نه برادری.همیشه خودم بودم وخدامو مامان و بابام.بچه که بودم با عروسکام سرمو گرم میکردم ولی بزرگتر که شدم دلم یه همزبون میخواست...یکی که حرفمو بفهمه و درکم کنه... اخه همیشه که نمیشه با مامان درد دل کرد...اون طفلکی انقدر واسه خودش فکر و خیال و نگرانی داره که دلم نمیاد منم یه باری به دوشش اضافه کنم...دوستا هم که همیشه پیش ادم نیستن.الان این وقت شب هرکدوم سر خونه و زندگی خودشونن من از کی میتونم بخوام بیاد پیشم یا به حرفام گوش بده...فقط خدا رو دارم که همیشه مدیونشم واسه اینکه بی هیچ منتی به درد دلم گوش میکنه و هیچوقت از دستم خسته نمیشه...هیچوقت حوصله اش سر نمیره و هروقت که بخوام برام وقت داره...اون بهترین دوستیه که من دارم و با داشتن اون احساس تنهایی نمیکنم.فقط از خودش میخوام ارومم کنه و بهم صبر بده...کمکم کنه درست ترین تصمیم رو تو زندگیم بگیرم. اخه خدا جونم باور کن دیگه خسته شدم از این وضع.مگه من چقدر تحمل دارم.به خدا شونه هام داره زیر این بار سنگین خم میشه.خدایا نذار شرمنده ات بشم و کاری کنم که توش پشیمونی باشه. میدونم هرچی تو برام پیش بیاری حتما به صلاحمه و باید شکرگزارت باشم ولی ازت میخوام صبر و تحملشم بهم بدی و هیچوقت پشتم رو خالی نکنی.میدونم که همیشه کنارم بوده و هستی پس حالا که بهت پناه اوردم منو ببخش و سرم رو تو بغلت بگیر.بذار انقدر تو بغلت گریه کنم که خوابم ببره.یه خواب اروم که بهم ارامش بده...که این ارامش رو هیچ جا جز اغوش تو پیدا نمیکنم.کمکم کن که تنها یار و یاورم تویی و فقط تویی که میدونی تو دلم چیه و تو سرم چی میگذره. تویی که از گذشته و اینده ام اگاهی و میدونی خیرم تو چیه...پس بهترینهارو برام پیش بیار و مثل همیشه کنارم باش .دوستت دارم خدای مهربونم
سلام به همه دوستای خوبم
میدونم این چند وقته کمتر میام و حالی واسه نوشتن ندارم.ولی دست خودم نیست...گاهی وقتا یه حالی به ادم دست میده که حتی نمیتونه بیانش کنه و قلم به دست بگیره...امشب از اون شباییه که دلم داره ار غصه میترکه...فقط دلم یه گوش شنوا میخواد که پای درد دلم بشینه و اشکامو پاک کنه...امشب بیشتر از هر وقت دیگه ای تو زندگیم احساس تنهایی میکنم.

ساعت: 22:9
تاریخ: شنبه بیست و یکم دی 1387



