بسم الله النور
سلام اما این بار یه سلام تلخ, سلامی پر از درد از یه چشم خیس و یه قلب غمگین امروز یه حال خیلی غریبی دارم... یه حس بلاتکلیفی گنگ و مبهم.حسی که نمی دونم درمونش چیه؟ این چند وقته مسایلی پیش اومده که باعث شده نسبت به خیلی چیزا مردد بشم. حتی نسبت به عشقم... نمی دونم این راهی که داریم میریم به کجا ختم میشه و ایا اصلا انتهایی براش هست؟ رفتارهای ضد و نقیض,حرفای دوپهلو,جوابای سربالا...اینا چی رو میخواد نشون بده؟ پشت این نقاب سرد و بی روح واقعا چیه؟ درون این جسم یخی چی داره اتفاق می افته که داره روح پاکش رو ذوب میکنه و از سنگ پرش میکنه؟ نمی دونم...واقعا نمی دونم کجا هستم و به کجا دارم میرم... موندم سر یه دوراهی که هیچکدومش به نظر درست نمیاد...خدایا خواهش میکنم...کمکم کن و راه درست رو نشونم بده...خدا جونم این امتحانه یا هرجی که هست ازت خواش میکنم تمومش کنی...دیگه خسته شدم.طاقتشو ندارم...نمی خوام نا شکری کنم خدا جونم ولی باور کن دیگه کم اوردم...دیگه از نقش بازی کردن و بغض رو تو گلو خفه کردن خسته شدم...خودت کمکم کن و تنهام نذار.بهم بگو چیکار باید بکنم...فقط تویی که می تونی از این وضعیت پا در هوا خلاصم کنی...خدایا راضیم به رضای تو...هر چی تو بخوای حتما به صلاحمه ولی تا کی باید صبر کنم؟این کابوس کی میخواد تموم شه؟ باشه خدا جونم... اگه تو میخوای صبر کنم چشم,صبر میکنم ولی خودت تواناییشو بهم بده.نذار عجولانه یه تصمیمی بگیرم که کار رو خرابتر بکنه...فقط خودت کمکم کن و بهم ارامش بده...خواهش می کنم خدایا !
دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم
خدایا !
بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو بسوی دلم
بیا پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
خدایا !
کمک کن که من نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سر در آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
خدایا !
کمک کن که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش........مبادا بمیرد
خدایا !
دلم را که هر شب نفس میکشد در هوایت
اگر چه شکسته
شبی می فرستم برایت.
"عرفان نظر آهاری"
![]()

ساعت: 17:16
تاریخ: چهارشنبه بیستم آذر 1387







