تبليغاتX
به نام خدایی که در این نزدیکی است...

به نام خدایی که در این نزدیکی است...

و عشق...واژه ایست که خداوند آن را افرید







.: تـوضـیـحـات :.

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست

كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد

شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست


شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار


مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست

به کلبه عشق من خوش اومدی.اینجا صحبت از خداست.صحبت از عشقه و صداقت.وفاداری و صمیمیت.
خلاصه دل نوشته های منه.امیدوارم خوشتون بیاد.
در پناه حق عاشق باشید و سلامت و شاد...


.: ا مـکـانـات:.
صفحه ی اول
پست الکترونیک


.: نـویـسـنـده
:.


.: آ ر شـیـو :.
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387


.: پیوندهای روزانه :.

زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين
:: تمام پیوندها ::


.: لـیـنـکهـا :.
داستانهای عاشقانه و رسیدن به خداوند
خاطرات من و عشقولیم
یه وبلاگ خوشمزه
مطبخ خاله خانم
من همواره در زندگی تو هستم در هر راهی
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

*آمار وبلاگ *
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS


* طراح قالب*

www.TaKTemp.com


* كدهاي جاوا*
Daisypath Next Aniversary PicDaisypath Next Aniversary Ticker

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ



به نام افریدگار عشق

سلام...یه سلام مخصوص

اخه امروز یه خاص بود...

روز اول ماه ذی الحجه و روز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه...یه روز خیلی خیلی مبارک

جا داره قبل از هر چیز این روز بزرگ و قشنگ رو به خدای مهربونم,به حضرت محمد,مولا علی و خانم فاطمه زهرا و بعدشم به همه عاشقا,به همه عروس دامادایی که تو این شب مبارک ژیمان زناشویی با هم لستن و امشب عروسیشونه و اونایی که امشب سالگرد ازدواجشونه تبریک بگم و امیدورام که زیر سایه خدا و لطف این بزرگان خوشبخت و سعادتمند بشن

منم خیلی دلم میخواست تو یه همچین شبی ازدواج می کردم ولی خوب این شب قشنگ افتاده تو فصل سرما و منم که از سرما فراری...حالا تا خدا چی بخواد

امروز رفته بودم تجریش کار داشتم که جاتون خالی قسمت شد و یه سر هم رفتم امازاده صالح زیارت...

خیلی خوب بود.مخصوصا تو این روز عزیز حال و هوای خیلی قشنکی داشت.همه رو دعا کردم و از خدا خواستم که به حق این روز عزیز هیچکسی بد نبینه,همه جوونا خوشبخت بشن,من و رضا هم در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کنیم و با هم خوشبخت بشیم...همچین با عشق

راستش حرف برای گفتن زیاد دارم ولی خسته تر از اونم که بتونم بنویسم...واسه همین امشب یه مطلب حاضر و اماده اما وصف الحال که یه جا خوندم براتون میذارم.امیدوارم خوشتون بیاد

گفتم: خدای من دقایقی بود در زندگانیم كه هوس می كردم سر سنگینم را كه پر از دغدغه ی دیروزبود و هراس فردا، برشانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم . در آن لحظات شانه های تو كجا بود؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی ، كه در تمام لحظات بودنت بر من تكیه كرده بودی . من آنی خود را از تو دریغ نكرده ام، كه تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی كه به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست ، اشك تنها قطره ای است كه قبل از آنكه فرود آید عروج می كند. اشكهایت به من رسید و من یكی یكی بر زنگارهای روحت ریختم ، تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا كه تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود كه بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت كردم ، گفتم از این راه نرو كه جایی نمیرسی، تو هرگز گوش نكردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود. كه عزیز تر از هر چه هست ، از این راه نرو كه به نا كجا آباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم كنی چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم كنی چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم كلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی، چاره ای نبود جز نزول درد ،كه تو تنها اینگونه شد كه صدایم كردی .

گفتم : پس چرا همان اول بار كه صدایت كردم درد را از دلم نراندی؟

گفت : اول بار كه گفتی خدا، آنچنان به شوق آمدم كه حیفم آمد، بار دگر خدای تو را نشنوم . تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر.........


نویسنده: ساناز
ساعت: 22:32
تاریخ:
یکشنبه دهم آذر 1387


به نام نامی دوست

  بازم یه سلام گرم که امیدوارم بتونه گوشه ای از سرمای این روزها رو جبران کنه...

 

امروز رفته بودم دنبال کارام و جاتون خالی یه کم هم تو نم نم بارون قدم زدم و فکر کردم...

همینجوری داشتم قدم میزدم و نگاه می کردم که باد برگهای پاییزی رو از شاخه ها جدا میکنه و برگها هم خودشونو به دست باد میسپرن تا باد اونارو به کجا رو ببره و میلش به چی باشه...

همینجوری داشتم با خودم فکر میکردم که زندگی ما ادمها هم شبیه قصه این برگها و باد پاییزه

این برگها تو فصل بهار متولد میشن...با چه ذوق و شوقی رشد میکنن,بزرگ میشن و به همه نفس میدن...امید میدن.

درختها که حکم پدرا و مادرای این برگها رو دارن ازشون حمایت میکنن,بهشو میرسن ,اونا رو تغذیه میکنن و کمکشون میکنن که بزرگ بشن و راه و رسم زندگی رو یاد بگیرن...

تو گرمای تابستون سایه شون رو سر خیلیها می اندازن...پناهگاهی میشن واسه اونایی که یه جای دنج میخوان تا استراحت کنن...با صبوری سایه می اندازن رو سر عاشقایی که ساعتها در پناه اونها میشیننو از عشق حرف میزن...

وقتی برگها این نجواهای عاشقانه رو میشنون دلشون میگیره...اونا هم دلشون میخواد عاشق باشن و یکی دوستشون داشته باشه...

دلشون میخواد واسه یکی غیر از این درختا مهم باشن...یکی باشه که بهشون مهر بورزه و به زندگیشون رنگ جدیدی بزنه...رنگ عشق

این میشه که برگهای قصه ما هوای عاشقی به سرشون میزنه و به نوازشهای ملایم و عاشقانه نسیم دل میبازن...

نسیم میاد سراغ برگها و بوی خوش با خودش میاره...اونارو نوازش میکنه و از عشق تو گوششون میخونه...

این میشه که برگها عاشق نسیم میشن و دوران عشق و عاشقی و نوازشهای گاه و بیگاه و ...

همه شنیدین که میگن پاییز فصل عاشقاست...

خلاصه که پاییز از راه میرسه و فصل عاشقی به اوج خودش میرسه...

همونجوری که برگها انتظار داشتن این پاییز عشق رنگ جدیدی به زندگیشون میزنه و زندگیشون مخلوطی از رنگهای قشنگ میشه که با هر نگاه دل میبره...
برگها عاشق بودن...ذلشون رو به اون نسیم مهربون سپرده بودن که جز محبت چیزی ازش ندیده بود...دل به اون حرفای قشنگ و اینده پابی و رویایی که این نسیم بهشون نوید داده بود سپرده بودند
اما غافل از این که این زندگی یه روی دیگه ای هم داره
این نسیم مهربون شاید بتونه همون باد باشه با یه قلب سنگی
قلبی که بویی از اون مهر و محبت و عشق اتشین اول نبرده باشه...
این باد یا همون نسیمی که دل برگها رو برده بود وزید و وزید...
درختها خیلی پافشاری کردن که برگها رو کنار خودشون نگه دارن ولی این رسم زندگیه که هر بچه ای یه روز میره...
مخصوصا که عاشق باشه,اونوقت هیچ قدرتی حتی پدر و مادر هم نمیتونه جلوی عشق بایسته ...
برگهای عاشق فکر میگردن این نسیم که حالا یه باد پر زور شده و به قدرتش میباله میتونه یه تکیه گاه خوب و قوی براشون باشه و اونهارو با خودش ببره به همون سرزمینهای رویایی که همیشه ازشون حرف میزد و نوید میداد
برگها از یه طرف ناراحت بودن مه میخوان درختهای مهربونی که یه عمر براشون زحمت کشیده بودن رو تنها بذارن و از یه طرف خوشحال از اینکه به وصال معشوق میرسن و با هم به سرزمین رویاها میرن و در کنار هم با عشق جاودانی زندگی میکنن
اما قدرت عشق از هر قدرتی برتره
پس برگهای ساده و عاشق خودشون رو در اغوش باد رها کردن
جسم و روحشون رو به دست باد سپردن و از درخت جدا شدن...
باد برگها رو در خوش گرفت.اونهارو در خوش پیچید و برد.رفت و رفت تا جاییکه دیگه این برگها واسش سنگینی میکردن.برگهای دیگه ای رو شاخه های دیگهای بودن که با ناز به باد نگاه میکردن
باد دیگه از این برگها خسته شده بود...دیگه اونا همون برگهای خوشگل روز اول نبودن که دلشو با یک نگاه ببرن...اونا دیگه خشک و پژمرده شده بودن و مثل روزای اول واسش جذاب نبودن
این باد دیگه اون نسیم عاشق روزای اول نبود...اون عاشق بود با یه دل صاف ولی حالا یه باد قوی بود که میتونست هرچیزی رو در خودش بشکنه و از بین ببره...یه باد با یه قلب سنگی که همه از قدرت و خشمش واهمه داشتن
ولی برگهای ساده دل ما از همه جا بی خبر بودن...نمیدونستم که چه اتفاقی داره می افته و کاخ ارزوهاشون چه جوری داره خراب میشه...اونا حتی به ذهنشون هم خطور نمیکرد که یه روز باد,همون عاشق صمیمی,بخواد بهشون خیانت کنه و تنهاشون بذاره...ترکشون کنه و بره دنبال برگهای تازه خوش اب و رنگ
اونا به عشق ایمان داشتن و همه چیزشون رو تو این راه گذاشته بودن.از بهترین کساشون بریده بودن و با باد همراه شده بودن...کی فکر میکرد بادی که به اونا قول عشق جاودان داده بود رفیق نیمه راه از اب دربیاد
اما اون چیزی که نباید بشه شد
باد برگهای غافل از همه جا رو رها کرد و رفت...
اونها رو بین راه گذاشت و خودش رفت دنبال یه عشق جدید.البته عشق که نه,یه هوس تازه
هوسی که بالاخره اونم یه روز دلشو میزد...ولی اون عظمت عشق رو درک نکرده بود...معنای عاشقی رو نمیدونست...وفاداری رو بلد نبود...و رفت
برگها همونجا بین راه,افسرده و پریشون با یه قلب شکسته افتاده بودن سر راه
نه راه برگشت رو بلد بودن و نه جایی داشتن که برگردن
اینقدر از خانوادشون دور شده بودن که اصلا نمیدونستن کجان
اونها اینقدر به باد اطمینان داشتند که حتی ازش نپرسیده بودن که کجا میرن...اخه جاش مهم نبود...مهم این بود که اونا با هم باشن و در کنار هم ولی افسوس...
چرخ روزگار به مراد دل اونها نگشت و تنها شدن
تنها و بیکس.بی پناه و بی دفاع
حیران و سرگشته افتاده بودن کنار خیابون
کسایی که از کنارشون عبور میکردن اصلا نیم نگاهی هم به اونا نمیکردن
یعنی اصلا وجودشون بهخ چشم نمی اومد
هیچکس فکر نمیکرد اونها وجود دارن
اینقدر به نظر پست و بی ارزش می اومدن که عابرا زورشون می اومد حتی بهشون نگاه کنن چه برسه که بخوان کمکشون هم بکنن
ولی اخه چرا؟اونا که گناهی نداشتن
به جرم کدوم گناه داشتن تقاص پس میدادن؟
یعنی جرمشون این بود که عاشق شدن و دل بستن؟اونم یه عشق پاک و واقعی؟
ولی هیچکس از دل اونا خبر نداشت.هیچکس فریادشون رو نمی شنید.هیچکس اشکهاشون رو نمی دید
برگها اینقد موندن و زیر پای رهگذرا ناله کردن تا قلبشون تکه تکه شد
ولی قلب عاشق حتی اگه تکه هم بشه عشقش تکه نمیشه
هر تکه کوچیک از این برگها با کوله باری از همون عشق یه گوشه ای موند    
موندن و زیر پای عابرای بی خیال خرد شدن و از بین رفتن
و با هر ضربه پای عابرا فریادی از ته دل کشیدن
که اون فریاد الان سالهاست تو گوش ما طنین انداخته
ما ادما این فریاد رو درک نکردیم و بهش گفتیم خش خش
ولی همین خش خش برگهای پایییزی سالهای ساله الهام بخش شاعرا و عاشقاس
و هنوزم که هنوزه وقتی ابرا این برگهارو میبینن دلشون به حال این عاشقای بیچاره میسوزه و از ته دل به حالشون گریه میکنن
اینه که خش خش برگهای پاییزی با نم نم بارون به ادما یه حال و هوای خاصی میده   
حال و هوای عاشقی
و ادم یاد خودش می افته...
پس وقتی خش خش برگهای پاییزی رو زیر پامون احساس میکنیم سعی کنیم هیچ قلبی رو نشکونیم و تکه تکه نکنیم.ولو اینکه اون قلب یه برگ خشک  به ظاهر بی ارزش  باشه

امیدوارم پاییز دلتون همیشه عاشق باشه ولی عشق جائدان و بی پایان.استوار و محکم که هیچ بادی نتونه این عشق رو تکون بده.
درپناه خدا شاد باشید,سلامت و عاشق
 


نویسنده: ساناز
ساعت: 23:34
تاریخ:
شنبه نهم آذر 1387



بسم الله النور

سلام

قبل از هر چیزی میخوام شهادت امام جواد رو به پیشگاه پدر بزرگوارشون امام رضا و اقا امام زمان و سپس هر کسی که ارادتی به اون حضرت داره تسلیت بگم.میگن تو این شب اگه اما رضا رو به پسرشون قسم بدی,دست خالی برت نمیگردونه.امیدوارم که نیایشتون مورد قبول درگاه احدیت واقع بشه و بهترینها براتون رقم بخوره.یا الله.

امروز میخوام یه کم با خدای خودم درد و دل کنم.خدای خوبی که هیچوقت حوصله اش از شنیدن حرفای من سر نمیره و هیچوقت منو فراموش نمیکنه...

خدایی که حرفش حرفه و میتونی بهش اعتماد کنی.میتونی بهش تکیه کنی,خودتو بسپری دستش و مطمئن باشی که هیچوقت پشتتو خالی نمیکنه و تنهات نمیذاره.

خدایی که میتونی عشقش رو با تمام وجودت حس کنی و دل به عشقش ببندی.

خدایی که مهربونیش حد نداره...دوستیش تا نداره...عشقش هم فقط یه شرط داره...عاشقش باش تا اونم دوستت داشته باشه...

خدا جونم...

مجنونم و دلزده از لیلیا           خیلی دلم گرفته از خیلیا...

وقتی میگم خیلیا خودت میدونی تو دلم چی میگذره و از چی و کی حرف میزنم...

خودت قضاوت کن حق با کیه...اگه حق با منه پس خدایا خودت منو از این سردرگمی و بلاتکلیفی نجاتم بده...بذار همه چی مثل روزای اول خوب و قشنگ باشه...

اگر هم من دارم اشتباه میکنم خوب خودت راه درست رو بهم نشون بده و کمکم کن که در مسیر درست حرکت کنم...

خدایا خودت یه راهی پیش پام بذار...

خدا جونم نمیخوام خدای نکرده گله یا ناشکری کنم ولی باور کن تحمل این وضعیت راحت نیست...اینکه ندونی واقعا کجای زندگی هستی و چیکار باید بکنی...واقعیت چیه و کدوم راه درسته...

خدایا...همه میگن خدا هرکی رو بیشتر دوست داشته باشه بیشتر امتحانش میکنه

یعنی من الان دارم امتحان پس میدم؟

خدایا به داده و نداده ات شکر که داده ات نعمته و نداده ات حکمت...من که همیشه خودمو به تو سپردم و سعی کردم راضی باشم به رضای تو...نمیگم بنده خوبی بودم و هرچی تو گفتی انجام دادم,نه.میدونم منم خیلی اشتباه کردم و تو مثل همیشه بزرگی کردی.

ولی خدا جونم  اینکه ندونی چی در انتظارته و حقیقت چیه ادمو اذیت میکنه...

من همیشه ازت خواستم اونچه که به خیر و صلاحمه برام پیش بیاری.تو عالم به همه چی هستی و هر چی  تو بخوای حتما بهترینه,به این شک ندارم. ولی میخوام زودتر تکلیفم روشن شه...هر چی که هست

ولی شایدم تو ازم میخوای که صبر کنم...صبر...صبر...صبر...

باشه هرچی که تو بگی...چشم...هرکاری که تو بخوای همون کارو میکنم و راضیم به رضای تو...

فقط ازت میخوام توان این صبر و تحمل رو بهم بدی و خودت ارامش رو بر زندگیم حکمفرما کنی تا بتونم از سر صبر و به اذن تو قدم بردارم و تصمیم بگیرم...

خودت کمکم کن و تنهام نذار...

دوستت دارم خدا جونم.مرسی که به حرفام گوش دادی و گذاشتی خودمو خالی کنم.ازت ممنونم.

به تو توکل میکنم و خودم رو به تو میسپرم...

در اقیانوس عشق و رحمت الهی خودم رو به دست امواج مهر تو میسپرم.باشد که بهترینها برایم نقش بندد...

تا چه قبول افتد و چه در نظر اید...


نویسنده: ساناز
ساعت: 15:51
تاریخ:
جمعه هشتم آذر 1387