به نام افریدگار عشق
سلام...یه سلام مخصوص
اخه امروز یه خاص بود...
روز اول ماه ذی الحجه و روز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه...یه روز خیلی خیلی مبارک
جا داره قبل از هر چیز این روز بزرگ و قشنگ رو به خدای مهربونم,به حضرت محمد,مولا علی و خانم فاطمه زهرا و بعدشم به همه عاشقا,به همه عروس دامادایی که تو این شب مبارک ژیمان زناشویی با هم لستن و امشب عروسیشونه و اونایی که امشب سالگرد ازدواجشونه تبریک بگم و امیدورام که زیر سایه خدا و لطف این بزرگان خوشبخت و سعادتمند بشن![]()
منم خیلی دلم میخواست تو یه همچین شبی ازدواج می کردم ولی خوب این شب قشنگ افتاده تو فصل سرما و منم که از سرما فراری...حالا تا خدا چی بخواد
امروز رفته بودم تجریش کار داشتم که جاتون خالی قسمت شد و یه سر هم رفتم امازاده صالح زیارت...
خیلی خوب بود.مخصوصا تو این روز عزیز حال و هوای خیلی قشنکی داشت.همه رو دعا کردم و از خدا خواستم که به حق این روز عزیز هیچکسی بد نبینه,همه جوونا خوشبخت بشن,من و رضا هم در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کنیم و با هم خوشبخت بشیم...همچین با عشق![]()
راستش حرف برای گفتن زیاد دارم ولی خسته تر از اونم که بتونم بنویسم...واسه همین امشب یه مطلب حاضر و اماده اما وصف الحال که یه جا خوندم براتون میذارم.امیدوارم خوشتون بیاد

گفتم: خدای من دقایقی بود در زندگانیم كه هوس می كردم سر سنگینم را كه پر از دغدغه ی دیروزبود و هراس فردا، برشانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم . در آن لحظات شانه های تو كجا بود؟
گفت: عزیز تر از هر چه هست تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی ، كه در تمام لحظات بودنت بر من تكیه كرده بودی . من آنی خود را از تو دریغ نكرده ام، كه تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی كه به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیز تر از هر چه هست ، اشك تنها قطره ای است كه قبل از آنكه فرود آید عروج می كند. اشكهایت به من رسید و من یكی یكی بر زنگارهای روحت ریختم ، تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا كه تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود كه بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت كردم ، گفتم از این راه نرو كه جایی نمیرسی، تو هرگز گوش نكردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود. كه عزیز تر از هر چه هست ، از این راه نرو كه به نا كجا آباد هم نخواهی رسید.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم كنی چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم كنی چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم كلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی، چاره ای نبود جز نزول درد ،كه تو تنها اینگونه شد كه صدایم كردی .
گفتم : پس چرا همان اول بار كه صدایت كردم درد را از دلم نراندی؟
گفت : اول بار كه گفتی خدا، آنچنان به شوق آمدم كه حیفم آمد، بار دگر خدای تو را نشنوم . تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر.........
ساعت: 22:32
تاریخ: یکشنبه دهم آذر 1387





