امروز میخوام یه مطلبی براتون بنویسم که راستش نمیدونم مال کیه ولی هرچی که هست خیلی به دلم نشست. و میخوام برای عشقم بنویسمش. چون حرف دل خودمه و با تمام وجود بهش ایمان دارم.
با اجازه خدای مهربونم,ایشالله که صاحب مطلب هم راضی باشه

دلم برای کسی تنگ است؛
كسي كه مهرباني چشمانش را بسان زلال جويباران و صفاي دلش را بسان قرص نان ميان همه قسمت ميكرد.
دلم براي كسي تنگ است؛
كسي كه دلي براي شنيدن نجواهاي شبانه من داشت و لحني آرام براي نوازش موهايم.
دلم براي كسي تنگ است؛
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد و پري دلم را با وجود خود خالي.
دلم براي كسي تنگ است؛
كسي كه اشكهايم بر روي دستانش ميريخت و او آب آرامش را بر روي گيسوانم.
دلم براي كسي تنگ است؛
كسي كه طراوت و شميم بهاران را با ترنم باران پائيزان، بطوراعجاب انگيزي درهم مي آميخت.
دلم براي كسي تنگ است؛
كسي كه با او در جمع تنها بودم و در تنهائيمان دنيائي را مالك بوديم.
دلم براي كسي بسيار تنگ است؛
كسي كه تا شمالترين شمال با من مي آمد و در جنوب ترين جنوب با من بود.
كسي كه زندگاني من است.
كسي كه دوستش دارم:
عاشقانــــــه, هميشـــــــه, تا ابــــــــد, تاخود خداونـــــد ...
خدایا خودت زودتر عشقمو برگردون پیشم,آمین یا رب العالمین.
نویسنده:
ساناز
ساعت: 22:30
تاریخ: سه شنبه چهاردهم آبان 1387
سلام دوستای خوبم
امروز یکی از شعرایی که خودم گفتم رو براتون مینویسم,البته جدید نیست ولی چون تازه با عشقم حرف زدم و صداشو شنیدم گفتم شاید خالی از لطف نباشه که این شعرو اینجا بنویسم.دلم خیلی براش تنگ شده خدا جونم.
خدای مهربونم بازم مثل همیشه صدات میکنم و بهت میگم دوستت دارم,خیلی خیلی شکرت خدا جونم به خاطر همه چی ازت ممنونم.خودت مثل همیشه جوابمو بده و کنارم باش و تنهام نذار.از عشقمونم خودت مواظبت کن,به تو میسپرمش که هرکی به تو سپرد و توکل کرد پشیمونی ندید.الهی به امید تو.

اینم از شعر صدا کن مرا
صدایی مرا تا افقهای دور
به ژرفای یک آرزو میبرد
نگاهم به دنبال یک رد پا
به این سو و ان سوی دل میپرد
صدایی که با گوش من اشناست
مرا می کشاند به سوی خیال
به نجوای یک عاشق بیگناه
که دارد به دل ارزویی محال
صدایی که بر گوش من میرسد
صدای دلی پاک و دور از ریاست
طنین افکند این صدا در دلم
صدای تو است این صدا,اشناست
صدای تو از جنس خورشید و نور
صدای تو اوای ارامش است
صدایت زنم بر دلم آتشی
که سوزد در ان هرچه الایش است
صدای تو از جنس نیلوفر است
بهاری پس از صد خزان اورد
صدای تو گرمای مهر است و عشق
که شادی به دل ارمغان اورد
صدای تو یاداور خاطرات
صدای تو اوای ان لحظه هاست
صدایت صدای دلی عاشق است
نوای دلت با دلم همنواست
تو از جنس نوری نه از جنس خاک
بمان با من ای با دلم اشنا
صدا کن مرا از سیاهی شب
بگیرم تو از ظلمت سایه ها
نویسنده:
ساناز
ساعت: 23:24
تاریخ: دوشنبه سیزدهم آبان 1387

سلام دوستای خوبم از روزیکه این وبلاگ رو ساختم تا امروز همش میخواستم توش مطلب بنویسم ولی راستش نمیدونستم چی بنویسم و از کجا شروع کنم.یعنی اگه بخوام از حال و هوای این روزای دلم براتون بگم که همش ابری و بارونیه.منم نمیخوام همین اول کاری از دلتنگیا حرف بزنم.دلم میخواد از اون روزایی بگم که همه چی خیلی خوب بود و واسه هر لحظه اش خدا رو شکر میکردم.البته یه جاهاییم ناشکری کردم که الان دارم چوبشو میخورم واز خدا میخوام منو ببخشه و منو دوباره به همون حال و هوای عاشقی برگردونه.
من بهار امسال عاشق شدم.عاشق یکی که خودش با پای خودش اومد توی دلم نشست و دیگه بیرون نرفت.اونم درست وقتی که اصلا فکرشو نمیکردم و از جایی که اصلا انتظارشو نداشتم.
میگن یه وقتایی یه چیزی از دلت میگذره,همنون لحظه مرغ آمین از بالا سرت رد میشه و خواسته ات مستجاب میشه.
خلاصه جریان عاشق شدن منم همینجوری شد.من شدم عاشق دو تا چشم سیاهی که میشد عشق رو از هر نگاهشون خوند.اون چشما به من دروغ نمیگفتن.گفتن عاشقن و میخوان تا همیشه باهام بمونن.منم به صداقتشون شک نکردم.یا علی گفتم و دستمو گذاشتم تو دستش.
اون روزا که این اتفاقا افتاد من عازم سفر حج بودم.همونجا,پای دیوار کعبه از خدا خواستم که خودش راه و تصمیم درست رو نشونم بده.اگه واقعا این قسمت منه و ما مال همدیگه ایم خودش همه چیو روبراه کنه.
خدا هم که الهی قربونش برم چنان همه چی رو درست کرد که هیچکس حتی خودمونم باورمون نمیشد.خدا جونم شکرت,خیلی خوب و مهربونی ,خیلی دوستت دارم.
سرتونو درد نیارم.این جریان جچنان افتاد رو غلطک و جلو رفت که با رضایت کامل همه ما تیر ماه با هم نامزد کردیم.
دیگه از خوشحالی تو اسمونا سیر میکردیم و خدا رو شکر میکردیم که همه چی تموم شد و ما مال همدیگه شدیم.تابستون دیگه همش با هم بودیم و هی مسافرت و ....تو این مدت گاهی با هم حرفمونم میشد ولی چیزی نبود که ادامه داشته باشه و بعدش فراموش میشد.
خلاصه ۲ماه گذشت تا رسیدیم به روزایی که نزدیک رفتنش شد.آخه خارج درس میخونه و امسال سال آخرشه. اون موقع دیگه حال و روز من دیدنی بود.کارم شده بود فقط بهونه گیری و اشک ریختن.خودشم ناراحت بود ولی به روش نمی اورد.نمیدونین اون روزا با چه عذابی گذشت.
الان ۲ماه از رفتنش میگذره و دلم براش یه ذره شده.همش خدا خدا میکنم که کی میشه برگرده و دوباره بیاد پیشم.
خدا جونم خودت بهم صبر و ارامش بده که بتونم این مدت دوریشو تحمل کنم و خودت زودتر عشقمو بهم برگردون.
هیچ می دانی
قبل از اینکه تو در دلم بنشینی
خدا در دلم بود؟
آری من
تو را در کنار خدایم نشاندم
به همین لحاظ
به جاودانگی عشق او
مهرت را جاوید خواهم داشت
نویسنده:
ساناز
ساعت: 17:3
تاریخ: شنبه یازدهم آبان 1387